| آوا و لحظه هايش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
هرقدر هم که با تنهاییت کنار آمده باشی،بلد شده باشی اش،بدانی کجاها باید
راه بیایی،کجاها بایستی یکدنده و سخت،باز جاهایی هست که کم می آوری و
میدانی بهای کم آوردنت راخواهی پرداخت.
کم می آوری آن جاهاکه نکبت زندگی میزندبالا،هرقدرهم که دست و پا می زنی،
خودت راغرق می کنی توی کارت،روزمرگیهایت یاهر مزخرف دیگری،بازجاهایی مچ
خودت رامی گیری.بخشی ازتوته ته وجودت کلاه سرش نمی رود،می داندقرارنبود
این طور بشود،زندگی امانه قرار می فهمد نه بی قراری وتو فرو می روی،فرو میروی
و تنهاروحت خسته ترشده،مچاله تر،کدرتر...فرو می روی و نجات دهنده درگور
خفته است.
| لینک |
می گم:یه دل مگه از پولاده
که تو این دوره زمونه چششو هم بذاره
هیچی نبینه
یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره؟
می گه :آخه بابا جون
اون دل پولادی
دستکم دنبالِ کِیفِ خودشه
دیگه از اشک چشش
زیر پاش گِل نمی شه...
"شهر قصه"حکایتِ دردناکِ آدمی است که نادانیها،خرافات،سنتهاونظامهای تحمیل شده،
زندگیش را محدود کرده اند.
بیژن مفید
| لینک |
روزهای عجیبی اند.روزهای مشت مشت کلمه که باید هی بچرخانیشان تا بشوند
نقطه وخط.روزهای خروارخروار ایده که بایدهی بتراشیشان تابتوانی حجمی بسازی
ساده و بی ادعا.
روزهای دیوارهای بلند و کوتاه اند این روزها،روزهای کانسپت واسکیس،رنگ وسایه،
سایت پلان و دیتیل،روزهای کار و کار و کار.روزهای دوخته شده به هم.
به نگار فکر میکنم،یادت هست؟سر کلاس درمورد جرج گرشوین حرف میزد:راپسودی
به سبک بلو ...که بی هوا پرسیدم:هیچ دلت برای معماری تنگ می شه؟ مکث کرد.
داشت ته وجودش دنبال چیزی میگشت انگار.بعدباهمان لبخند گل وگشادنگاری اش
درآمدکه :می دونی دلم برای کجای معماری تنگ می شه؟برای شبای تحویل پروژه.
برای موسیقی گوش کردتای شبای تحویل...
حالا همه یِ این خط ها و نقطه ها،برش ها و مقطع ها، تمامی این حجم ها درهم-
تنیده اند باموسیقی هایِ این روزها...چیزی ازاین نواهادرخطوط این روزهاجریان دارد.
ومن همه یِ این روزها را از موسیقی است که زنده ام...که سرشار،زنده ام...
پ.ن:عنوانla ci darem la mano از اپرای دون ژوان موتسارت
| لینک |
وقتهایی بود،دلت که می گرفت،کسی که انتظارش را هم نداشتی،سروکله اش
بی هوا پیدا می شد:زنگی،دیداری،گپ و گفتی تا سبکتر کند لحظه هایت را...
... این روزها...آن که باید هم، گوشه چشمی نمی اندازد به سنگینی روزهایت،
می بیند و نمی بیند، می بیند و می گذرد، می گذرد و نمی بیند...
گله ای نیست.تنها، مانده ام که من یا دنیا؟ کداممان این قدر عوض شده ایم...
| لینک |
خط می کشم،می شود دیوار
خط،می شود راه
خط ها،دیوارها،جاده ها
ودنیایی که هرچه زورمی زنی،قشنگ نمی شود.
| لینک |
کافه ها بویِ سوخته یِ قهوه میدهند،
سیگارها،طعمِ خاکستر.
تلفنت را خاموش کن،
این دو پله مانده تا آفتاب را،قدم بزنی بهتر است.
| لینک |
آوا،من یک سوال دارم:تو چطوری این مسیر راتویِ مدتِ به این کوتاهی طی
کردی؟ این همه تغییر با ماه و سال نمی خواند...یک عمر زندگی لازم است.
خوب و بدش بماند،اما اینکه آدم 180درجه بچرخد و بایستد روبروی خودش...
نیاز به زمان دارد...تو با زندگیت چی کار کردی؟...
کمی به تلفنِ تویِ دستش نگاه کرد و آرام گوشی را گذاشت.خم شد و پریزِتلفن راکشید،پای راستش راانداخت روی پای چپش وخیره شدبه حلقه هایِ دود...
| لینک |
گاهی شلوغ تر از آنی که بتوانی زندگی کنی،آن قدری که خودت راهم لابه لای آن همه
شلوغی،گم می کنی.دلت لک می زندبرای گپی کوچک وشادمانه،قدم زدنی سبکبالانه،
خوابی سرخوشانه.خودت را هی تقسیم می کنی و بازکم می آوری...دلم هوای اینجارا
داشت،هوای حال وهوای فضای مجازی را،هوای آدمهایی را که ندیده می شناسیشان،
به شیوه ای دوستشان داری، دلت شورشان رامی زند و شادی هایِ کوچکشان شادت
می کند...نمی شد اما،نبودم که بشود...ایمیل های این مدت راکه خواندم،باورم نمیشد،
چه میگوییدشما ؟؟خواننده هایِ سایلنت...طوری دلواپست شوندکه ندانی چه بنویسی.
چطوربنویسی حسی راکه نمی شناسی.جواب تک تکتان راخواهم داد،شایدکمی دیرتر،
نمی خواهم باچندجمله یِ کلیشه ای سروته اش راهم بیاورم.کاش بشود حسی را که
به من دادید،برایتان تصویرکنم.
خواستم قبل تر اینجا بگویم:خوب است که هستید،طوری هستیدکه من بمانم از اینکه:
درون آدمها هنوز آن قدری هست که بشود دنیا را باور داشت.
| لینک |
کبریت میکشی به خانه تاریکِ بی ستارهءدنیا
کبریت میکشی.
و دود راحلقه حلقه به حلقومِ خودفرو میبری
نه مرگ می میرد
نه عشق می ماند
نه هی تکان می خورد آب از آب
خنجرِدشمن که شسته نمی شود ازخون
چوبه یِ اعدام که ترَک نمی خورد از ظلم
کبریت میکشی.
بویِ علف هاومزرعه هایِ سوخته می آید
علف هایِ سوخته...
دهکده سبزسینه ات پژمرده میشود ازدود
زرد وپژمرده و مسموم
کبریت میکشی.
باد به شیشه میخورد
باد و دلتنگی و باران
سرم را به دیوار میان دواتاق تکیه میدهم.
و برتاریک ترین سایه شب چنگ می زنم.
دستی کو تا بفشارد این دستها را آی...
دستی کو ؟
به خودم می گویم
پشت این تاریکی شایدگیاه گمنام معطری روییده باشد.
یا باران...این همه باران
غربت اندوه رهگذری را در خیابانی دراز
شسته باشد.
به خودم می گویم
چراغ های باراندازشایدهنوزتک وتوک روشن مانده باشد.
پس امیدی...چیزی...ستاره،
ستاره ای از پشت این همه ابر...
دلم با تو حرف...حرفها دارد
کلمه های بسیار گفته و ناگفته دارد
به خودم می گویم
سکوت کن،سکوت کن،سکوت!
آتشی انگار از پشت خلوت دیوار روشن است!
بوی بنگ و دود...
شمع و عود...
آتشی انگار...
بوی علفزار...علفزار سینه ات
و سکوت
چشمهایم بی بهانه میسوزد،این چشمهای بی بهای بی بهانه میسوزد،این چشمهای...
وملافه ام از گریه خیس خیس....
کبریت می کشی.
نه مرگ می میرد
ناهید کبیری
| لینک |


